تمام اتفاقات را با جزئیات تمام در ذهنم تجسم دادم و دوباره همراهی کردم: از درب دانشگاه به دنبال کفش های قهوه ای ات آمدم.با دوستت حرف میزدی و دستت را هنگام صحبت بالا پایین میبردی. چند قدم که دنبالت آمدم، به ایستگاه که رسیدیم، در حالی که داشتی دنبال کارتت میگشتی و هنوز متوجه حضورم نبودی صدا زدم: خانم...؟
مطمئن هستم که با شنیدن صدا ماجرا را کاملا فهمیدی. چرا که برنگشتی صورتم را ببینی و دست پاچه به گشتن ادامه دادی. تا اینکه رفیقت درآمد و گفت: "... با توئه". با لبخند تصنعی خوشحالی ات را از دیدنم نشان دادی اما نگرانی را از چشمانت خواندم.
با دوستت خداحافظی کردی و مجبور شدی من را همراهی کنی.
از خصایص عشق ساده و گذران است که پس از فروکش ناگهانی، تمام آن صحبت ها و حدیث ها که ناشی از یک داغی ابتدایی ست غریب و نا مانوس میشود. البته این را هم بگویم که تازگی با یک مدل عشقیِ جدید آشنا شدم که در این گریز و فرار، با آن عشق ساده و گذران مشترک است. اما با این تفاوت که این گریز، که این فرار از نهایت شناخت ذات عشق است، که میدانی نزدیک شدن به این عشق چه عواقبی دنبال دارد. پس تمام سعی بر این میشود که دور شد، که فاصله گرفت. نمیدانم تو جزو کدام مدل بودی، اما این را میدانم که مجبور شدی من را همراهی کنی.
آنقدر استرس داشتم که دهانم خشک شده بود. زور میزدم آب دهانم را قورت بدهم مگر خشکی اش بخشکد. اما اصلا فایده نداشت. دکلمه های شاملو برایت خریدم اما تو بی انصاف از من نمی گرفتی. البته این بین اتفاقی خنده دار افتاد. در حین این خشکی دهان و استرس و اصرارِ من برای گرفتن دکلمه سوتی ای دادم که در حالت نرمال مطمئن هستم برایم دست میگرفتی. سوتی من این بود که خواهش میکردم این دکلمه را بگیری و تو زیر بار نمیرفتی. دیگر واقعا نمیدانستم برای راضی کردنت چه بگویم که از دهانم پرید "خب بخرش".
در رمانی قرن نوزدهمی ِ عصر ویکتوریا خوانده بودم که هر داستانی، هر نمایشی نهایتا یک انتهایی دارد. باید آن انتها را پذیرفت، باید پذیرفت که دیگر پرده افتاده است و تمام. آن هایی که نمی خواهند بپذیرند که واقعا ادامه ای برای داستان وجود ندارد و پرده افتاده است و میخواهند دنباله ای برای آن ساخته باشند، باعث می شوند که هر کمدی به یک تراژدی و هر تراژدی به یک داستان مسخره مختوم شود.
من هم باور نمیکردم که پرده افتاده است و بازیگر نقش اول آن کشته شده است. که دیگر کسی نیست برای من بازی کند. اما بازیگری که این همه مجموع جمال است، خوش چهره است و به منتها درجه عالی بازی میکند بی شک خارج از صحنه ی بازی و در عالم واقعی هم آن زیبایی را با خود دارد، آن کشش و خواستن را که در بیننده ایجاد کرده از دست نداده است. مگر می شود که خلاف این باشد؟ مگر میشود سنگ سختی را آورد و نقش قلب مجنون را به او داد؟ با این استدلال است که نمیخواستم ماجرا را تمام شده بدانم، نمیخواستم او را ازدست رفته بدانم.
پرسیدم چرا رفتی؛ بی آنکه دلیل قانع کننده و روشنی به من بدهی. او هم یک مشت پرت و پلای همیشگی را تحویلم داد و گفت باید بروم، دیر شده است. سر تقاطع به من گفت که برای لحظه لحظه ی زندگیم برنامه و نقشه دارم. تلویحا یعنی تو جزو برنامه های من نیستی یا حتی الامکان تلاش میکنم که نباشی و فراموش شوی. نتوانستم جلو دار بمانم و بغضم گرفت. در دلم دوست دارم که الان اگر بود برچسب قضاوت کننده را بر پیشانی ام بزند و بگوید که تو باز قضاوت کردی. اما واقعا تعبیر دیگری به ذهنم نمی آید.
در مترو هم دیگر نتوانستم تحملش کنم و بی خداحافظی- که گمان هم نمیکنم این دیدار اصلا جای خداحافظی هم میتوانست داشته باشد- راهم را گرفتم و رفتم. به سمت قطار میرفتم و از بلند گوی مترو هم آهنگی که یادم نیست چه بود داشت دیوانه ام میکرد.
داشتم این ها را مرور میکردم. البته با این تفاوت که به قسمت پایان آن دیدار -یعنی مترو -که رسیدم از بلند گوی آن این آهنگ میخواند و تکه تکه ام میکرد:
نترس از سفر ها که یار توهستم
نترس از خطرها کنار توهستم
نترس از زمانه که بی اعتبار است
که هر لحظه من اعتبار تو هستم
کنار تو هستم که یار تو هستم
که بیش از خودت بی قرار تو هستم...
برچسب:
نویسنده: آناهیتا رحیمی