در پایان بیست و شش سالگی یاد گرفتم که آغاز کنم؛ آموختم که با این دست های خودم، خود را بالا بکشم. پس از کتک خوردن های مدام از در و دیوار، پس از رسیدن تا مرز جنون، پس از سقوط، پس از برگشتن از مرگ یافتم که این همه انتهای من نبود. یافتم که مرا سر دیگری خواهد بود. من توانستم خودم را بیابم. من خودم را سواری یافتم که سر باز ایستادن نداشت. من خودم را بلد شدم.
برچسب:
نویسنده: آناهیتا رحیمی
کیرم دهن همتون. این برای شروع خوبه.
برچسب:
نویسنده: آناهیتا رحیمی
سزای خائنین نه مرگ که بی وطنی است. باید با خنجری برا، مهر بی سیرتی بر پیشانیشان گذاشت و بی شناسنامه رهایشان کرد.
برچسب:
نویسنده: آناهیتا رحیمی
پیرمرد در پارک ورزش میکند که به من بگوید نوه ای باید داشته باشم. هر چه زودتر. تا احساس پیری داشته باشم. احساس افتادن در سراشیبی، احساس هر چه نزدیکتر مرگ.
نوه ای باید داشته باشم که به من بگوید: تو را به خدا کمی به این زندگی بچسب!
برچسب:
نویسنده: آناهیتا رحیمی
برچسب:
نویسنده: آناهیتا رحیمی
برچسب:
نویسنده: آناهیتا رحیمی
برچسب:
نویسنده: آناهیتا رحیمی
برچسب:
نویسنده: آناهیتا رحیمی
برچسب:
نویسنده: آناهیتا رحیمی
برچسب:
نویسنده: آناهیتا رحیمی
برچسب:
نویسنده: آناهیتا رحیمی
برچسب:
نویسنده: آناهیتا رحیمی
جواب آن همه تصویر که بی اتفاق، جایی بین زاده و نزاده، بود و نبود، کشیده شد، چه می شود؟
برچسب:
نویسنده: آناهیتا رحیمی
برچسب:
نویسنده: آناهیتا رحیمی