خرید بک لینک

در پایان بیست و شش سالگی یاد گرفتم که آغاز کنم؛ آموختم که با این دست های خودم، خود را بالا بکشم. پس از کتک خوردن های مدام از در و دیوار، پس از رسیدن تا مرز جنون، پس از سقوط، پس از برگشتن از مرگ یافتم که این همه انتهای من نبود. یافتم که مرا سر دیگری خواهد بود. من توانستم خودم را بیابم. من خودم را سواری یافتم که سر باز ایستادن نداشت. من خودم را بلد شدم.

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحیمی تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 17:15

کیرم دهن همتون. این برای شروع خوبه.

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحیمی تاريخ: سه شنبه 6 ارديبهشت 1401 ساعت: 18:16

یه بارم اگه هوس کردید به من بگید مرد شدی یا داری مرد میشی یا باید مرد بشی یا کلا مرد رو به عنوان صفت به من نسبت بدید قبلش برید مردی بدون وطن رو بخونید. به نفعتونه. چون این کار رو نکنید اونوقت من به کس پدرتون میخندم. 

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحیمی تاريخ: سه شنبه 6 ارديبهشت 1401 ساعت: 18:16

سزای خائنین نه مرگ که بی وطنی است. باید با خنجری برا، مهر بی سیرتی بر پیشانیشان گذاشت و بی شناسنامه رهایشان کرد.

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحیمی تاريخ: سه شنبه 6 ارديبهشت 1401 ساعت: 18:16

پیرمرد در پارک ورزش میکند که به من بگوید نوه ای باید داشته باشم. هر چه زودتر. تا احساس پیری داشته باشم. احساس افتادن در سراشیبی، احساس هر چه نزدیکتر مرگ.
نوه ای باید داشته باشم که به من بگوید: تو را به خدا کمی به این زندگی بچسب!

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحیمی تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:47

بی بی به این فراموشی های الکی راضی نشد. فراموشی ابدی میخواست.

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحیمی تاريخ: پنجشنبه 12 ارديبهشت 1398 ساعت: 3:18

حرف از آزادی که بیاید، همه از پرنده وام میگیریم. اما خدا میداند که آن ها هم اسیر همان مفهوم اند: زندگی.

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحیمی تاريخ: پنجشنبه 12 ارديبهشت 1398 ساعت: 3:18

مثل ستاره شده ام؛ وقتی سقوط کرده و رفته باشد، و تا برخاستن پیامبری نو، نوری تنک و غمگین، تنها از آن به جا بماند.

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحیمی تاريخ: پنجشنبه 12 ارديبهشت 1398 ساعت: 3:18

+ سال ها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز در درونم زنده است و زندگانی میکند.

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحیمی تاريخ: پنجشنبه 12 ارديبهشت 1398 ساعت: 3:18

هرگز هیچکس، در اندازه ی قیاس با تو هم نیست. قطعا با همه ی این تنگ نظری که هست.

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحیمی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 0:12

هرگز هیچکس، در اندازه ی قیاس با تو هم نیست. قطعا با همه ی این تنگ نظری که هست.

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحیمی تاريخ: پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 4:12

چرا سنگینیشان روی شانه هایمند؟! آن ها که با باد جسته بودند؟!

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحیمی تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 13:37

زندگی دقبقا همان چیزی است که میگذرانیمش. خود معرف خود است؛ بی نیاز به هر فلسفیدن.

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحیمی تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 13:37

یعنی قرار است بمیریم و آن حبّه حبّه قندِ لب هات به دل تلخی زده مان بماند؟

جواب آن همه تصویر که بی اتفاق، جایی بین زاده و نزاده، بود و نبود، کشیده شد، چه می شود؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی ۱۳۹۶ساعت 4:16&nbsp توسط سوشیانت  | 

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحیمی تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 15:26

برای مرور ورق های گذشته، برای آنکه خوب به خاطرم بمانند، برای آنکه درس تو را بیست بشوم، به ایستگاهی آمدم که برای اولین بار خوانده بودمت.تمام اتفاقات را با جزئیات تمام در ذهنم تجسم دادم و دوباره همراهی کردم: از درب دانشگاه به دنبال کفش های قهوه ای ات آمدم.با دوستت حرف میزدی و دستت را هنگام صحبت بالا پایین میبردی. چند قدم که دنبالت آمدم، به ایستگاه که رسیدیم، در حالی که داشتی دنبال کارتت میگشتی و هنوز متوجه حضورم نبودی صدا زدم: خانم...؟مطمئن هستم که با شنیدن صدا ماجرا را کاملا فهمیدی. چرا که برنگشتی صورتم را ببینی و دست پاچه به گشتن ادامه دادی. تا اینکه رفیقت درآمد و گفت: "... با توئه". با لبخند تصنعی خوشحالی ات را از دیدنم نشان دادی اما نگرانی را از چشمانت خواندم.با دوستت خداحافظی کردی و مجبور شدی من را همراهی کنی.                                                      از خصایص عشق ساده و گذران است که پس از فروکش ناگهانی، تمام آن صحبت ها و حدیث ها که ناشی از یک داغی ابتدایی ست غریب و نا مانوس میشود. البته این را هم بگویم که تازگی با یک مدل عشقیِ جدید آشنا شدم که در این ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحیمی تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 15:26

صفحه بندی